خاطره یک روز پردردسر
خانمها فکر کردند نازنین خوابیده واز روی صندلی افتاده
و باخاله دعواکردند که "چرانگذاشتی بچه درست بخوابه "خاله هیچی نگفت ولی قیافه اش را ببینید
از اتوبوس پیاده شدیم و به فرهنگسرا رسیدیم . در فرهنگسرا مسئول یکی از غرفه ها به من چسبید که بیا در مسابقه نقاشی شرکت کن . من حوصله نداشتم ولی به زور منو می کشید و به غرفه می برد .
خاله می خواست اعتراض کنه که بچه ای از آنجا رد می شد و به چشم نازنین زد و نازنین دهانش را باز کرد و تا می توانست گریست

و باخاله دعواکردند که "چرانگذاشتی بچه درست بخوابه "خاله هیچی نگفت ولی قیافه اش را ببینید
از اتوبوس پیاده شدیم و به فرهنگسرا رسیدیم . در فرهنگسرا مسئول یکی از غرفه ها به من چسبید که بیا در مسابقه نقاشی شرکت کن . من حوصله نداشتم ولی به زور منو می کشید و به غرفه می برد .
خاله دیگه از کوره در رفت
و گفت "بیاین برگردیم تا بلای دیگه ای سر ما نیومده "و همگی برگشتیم در بین راه خاله برامون کارتون خرید و سه نفری کارتون را تماشا کردیم .
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت توسط محمد امین قدسی
|
محمدامین قدسی هستم یازده سال دارم در بیست و دوم تیرماه 1382 در بیمارستان هدایت تهران متولد شده ام . پسری شاد ، مؤدب ، مؤمن و مهربان هستم . از رنگ های خاکستری ، آبی و نارنجی خوشم می آید و علاقه زیادی به مطالعه و نوشتن دارم . نویسندگان محبوب من شاعر بزرگوار آقای سید حسین میرنژاد درزی ، سرکار خانم طاهره ایبد و جف کینی می باشند .