خاطره من از یه روز خوب اردوی مدرسه

روز چهارشنبه از طرف مدرسه رفتیم اردو به ورزشگاه تختی وقتی به سالن تیراندازی

رسیدم از اینکه برای تماشای تیراندازان حرفه ای اومدیم و می خواهیم تیر اندازی کنیم خیلی خوشحال بودم

کلی با بچه ها بگو بخند داشتیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهمیشه وقتی برنامه های تلوزیونی رو مدیدیم می خواستم بدونم آیا منم می تونم هدف رو خوب نشونه بگیرم بالاخره نوبت من برای تیراندازی شد اسلحه بدست

گرفتم وقتی تمام شد با اینکه به داخل هدف نزده بودم اما از بچه های دیگه امتیازم بیشتر شده بود و این خوشحالی منو چند برابر کرده بود.

معین کوچولو

اینم عکس پسر خاله ام معین است که مامانش دانشجو است و وقت نمی کنه تو وبلاگش چیزی بنویسه حالا که مامانش وقت نداره ما عکسهاشو تو وبلاگمون گذاشتیم

                                  

اینم معین به همراه مادر بزرگ مهربون 

معين كوچولو با مادربزرگ

بریم یه اختلاسی بکنیم

مامان من مسئول دبیرخانه ای است که پس از اختلاس چند میلیاردی مدیران شرکتش ، تازه این شرکت با مدیریت جدید داره خودشو جمع و جور میکنه حالا می خوام مکالمه زیبای ایشان را با یکی از پیکهایی که نامه های آن شرکت را توزیع میکنه رو براتون بنویسم .

مسئول دبیرخانه خطاب به پیک :  رسید پاکتهایی که فرستادید رو دریافت کردید .

پیک موتوری : بله خانم ، اینم رسیدها تازه به تحویل گیرنده ها گفتم اسامی شون رو بنویسند .

مسئول دبیرخانه : ممنون خب قبضتون رو بدید ،

پیک موتوری : ببخشید من قبض خالی دارم میشه خودتون مبلغ رو بنویسید

مسئول دبیرخانه : این چه حرفیه میزنید . تو شرکت ما یه نفر اختلاس کرده حالا همه مارو به چشم شرکای اون فرد می بینند بعد انتظار دارید توی قبض شمامبلغ بنویسم بعد بگند به به این خانم سند شراکت در اختلاسشم رو امضاء کرده

پیک موتوری : خانم این چه حرفیه ، من خطم خوب نیست . باشه . می نویسم .

پیک پس از اینکه قبض رو نوشت و به مسئول دبیرخانه داد . گفت : خانم ، ما که دخل و خرج زندگی مون رسیده به نون و پنیر ، با بچه های پیک فکر می کردیم بریم یه اختلاسی کنیم یه دزدی بزرگی کنیم شاید پول کلانی دستمون برسه و از این همه فلاکت خلاص بشیم . فوقش مارو می گیرند. این لقمه نون و پنیر رو تو زندان می خوریم بدون هیچ زحمتی.

مسئول دبیرخانه لبخند تلخی زد و گفت : موفق باشی جوون چه حرف پر معنایی زدی

خاطره یک روز امتحان در مدرسه جلالوند

من سر امتحان تاریخ مدنی بودم سوالات امتحانی را جواب می دادم به یه سوال سخت رسیدم سوال این بود که " به سرزمین بین دو رود دجله و فرات چه می گویند؟ " من همه ی گزینه ها را تیک زدم بعد هم نفهمیدم جواب سوال چی بود. رفتم نزد معلم و گفتم خانم معلم سوال " به سرزمین بین دو رود دجله و فرات چه می گویند ؟ " چی میشه . خانم معلم  گفت:" بین النهرین " اما برگه امتحانی تو رو تصحیح نمی کنم . من جواب درست رو نوشتم و برگه رو به معلم دادم .

ولی نمی دونم چرا خانم معلم برگه امتحانی ام رو صحیح کرد.

چگونه عکس من روی همه بنرهای نیروی انتظامی چاپ شد

کلاس دوم ابتدایی بودم به همراه آقاجون ، خاله ، مامان و نازنین  نمایشگاه نیروی انتظامی رفتیم . من لباس پلیس راهور پوشیده بودم . پس از بازدید از غرفه های نمایشگاه ، نمایش گروه یگان ویژه پلیس شروع شد ما هم تماشا کردیم وقتی نمایش تمام شد خاله نزد اعضای آن گروه رفت و گفت لطفاً می شه با محمد امین عکس بگیرید . آنها هم با خوشرویی پذیرفتند پس از اینکه ما چند تا عکس با گروه گرفتیم . عکاس نیروی انتظامی هم چند عکس از من گرفت ما فکر کردیم می خواهند توی مجله چاپ کنند . مدتی گذشت نزدیک عید نوروز شد مامان خندان به خانه اومد و گفت چه جالب ، عکس محمد امین روی بنرهای بزرگ به صورت یک همیار پلیس که به همه تبریک می گه چاپ شده . چه عکس قشنگیه !! همان شب به همراه خانواده به خیابان نواب و چند خیابان دیگر رفتیم . دیدیم بله عکس ما تو همه خیابونها برای استقبال از بهار و تبریک نیروی انتظامی چاپ شده است . 

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه نوشته

خاطره کلاس هلال احمر

من با خوش حالی به همراه خاله رفتیم به کلاسهای هلال . تا رسیدیم رفتیم نمازخانه کمی شلوغ کردیم . اما دو سه ثانیه بعد خاله ام با لباس آتش نشانی وارد جمع ما شد و شروع به آموزش کرد http://forum.suma.ir/images/sheklak/explanation.gif من نمی دونم چه جوری به این سرعت خاله لباسهاشو عوض کرد . بچه ها خوش حال بودند که امروز یه خانم آتش نشان به ما درس می ده http://forum.suma.ir/images/sheklak/welcome.gifمن به هیچ کسی نگفتم اون خاله منه .

خاطره یک روز پردردسر

سلام می خوام خاطره ی 3"4 سالگیمو براتون بنویسم

یک روز من و خاله ودخترخالم(نازنین)باخوشحالی به فرهنگسرابرای دیدن نمایشگاه پلیس رفتیمYellow Head Funny Smiley نزدیک

ایستگاه اتوبوس هنگام رد شدن از یک جوی آب کفشم توی پل فلزی گیر کرد و داخل آب افتاد Yellow Head Funny Smileyخاله

گفت: همین جا کنارجوی بایستید وخودش دنبال کفش می دوید اگه خاله نمی گفت همون جا

بایستید مااز ترس خشکمان زده بود وتکان نمی خوردیم ویک آقایی که آن صحنه را دید به سرعت

دستش رو تو جوی آب برد وکفشمو گرفت شکلک های جالب محمد سوار اتوبوس شدیم More smileys for free download نازنین به قول خودش مغزش از کار افتاده بود از روی صندلی افتاد


ادامه نوشته

خاطره یه روز خوب اما ...

امروز خیلی خوشحالم چون امتحانم را خیلی خوب گرفتم . ضمناً دیروز کلی نصیحت شده بودم که تو درس کم می خونی و... همون دلشوره های مادرانه که در بعضی مواقع ( اعصاب خوردکنی هم هست ) .

وقتی برگه امتحانی را گرفتم و نمره ام را دیدم گفتم حالا به خانواده ثابت می کنم چه پسر باهوشی هستم . در منزل آهنگ اومدم باز اومدم . با دست پر باز اومدم را می خوندم و گفتم عزیز و آقاجون تماشا کنید . دست تو کیفم کردم و هر چی دنبال برگه امتحانی ام گشتم پیداش نکردم . فکر کنم مدرسه جا گذاشته بودم . ( ولی به هر حال آدم تو شلنگ شنا کنه بهتر از اینه که اینطور ضایع بشه ) .

به آقا جون و عزیز گفتم باور کنید نمره خیلی خوب گرفتم ولی برگه ام را جا گذاشته ام . آقاجون و عزیز کلی خندیدند.

کتاب خاطرات یک بچه بی عرضه

سلام به دوستانم می خوام راز اینکه شروع به وبلاگ نویسی کردم را با تصویر کتابی که این ایده را به ذهنم انداخت برای شما فاش کنم .

خاطره دیدن فیلم اختاپوس

امروز یکشنبه قراره از طرف مدرسه بریم تماشای فیلم اختاپوس . وقتی از خواب بیدارشدم و خوشحال وسایل تفریح را چیدم به طرف مدرسه حرکت کردم امروز هوا برفی است و در حیاط صف نبستیم . وقتی اتوبوس آمد همگی صف بسته از کلاس خارج شدیم و سوار اتوبوس شدیم . در اتوبوس روی صندلی سوم نشستم دوستم حسن و حسین دوقلوهای هم کلاسی سال گذشته ام را دیدم گفتم بیایید کنار من بشینید تا رسیدن به سینما شاد و خوشحال بازی می کردیم . زمانی که به پارک پامچال رسیدیم صف بسته و داخل سینما شدیم فیلم رادیدیم خیلی لذت بردیم و کلی هم شلوغ کردیم و خندیدیم جای همگی شما خالی بود.

خاطره روز چهارشنبه

من مثل بچه آدم نشسته بودم و کارتون تماشا می کردم که تلفن زنگ زد مادرم بود . گفت : " امین آماده شو ، بریم سینما " کمتر از یک ساعت بعد زنگ آیفون به صدا درآمد مامان بود. سوار ماشین شدیم با نازنین ، خاله و مامان رفتیم فیلم (( بی خود و بی جهت )) قبل از شروع فیلم مامان پاکت نامه ای به بازیگر محبوبم داد که داخل سینما نشسته بود . نمی دانم مامان تو اون نامه چی نوشته بود فقط تا قبل از شروع فیلم با نازنین و خاله سر به سرم می گذاشتند و منو بازیگر معرفی می کردند و همه اش از من عکس می گرفتند من از این سوسول بازی ها خوشم نمی آید ولی بهشون چیزی نگفتم تا خوش باشند وقتی نوبت سکانس ما بود خاله با انباری از خوراکی ها ما رو به سالن برد . فیلم را دیدیم من چیپس می خوردم . مامان گفت چرا اینقده سر و صدا راه انداختی . صدای چیپس خوردنت سالن رو پر کرده ، من ترجیح دادم چیپس نخورم و پف فیل بخورم